عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

190

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

فقدان دارا منبعث از كينه‌اى بود كه افسرانش از او در دل داشتند چنان كه نسبت به او خيانت كرده جدا بجنگ مبادرت ننمودند و دو تن از خدمه‌اش كه اهل همدان بودند به اسكندر پيغام دادند كه ما متعهّد ميشويم دارا را در ميدان جنگ بقتل رسانيم اسكندر پيغام داد كه در صورت انجام تعهّد هردو را از مكنت و مال بىنياز خواهم نمود همين كه فريقين بمحاربه پرداختند و جنگ در نهايت شدّت درگرفت دارا در قلب قشون فقط در اين فكر بود كه خود را از حملات دشمن حفظ كند نه بستگان خود ولى مرگ از جانبى كه شاه اطمينان داشت گريبانش را بگرفت و در عين عافيت دفعة دو خادم همدانيش دو زخم با نيزه به دو وارد آوردند كه شاه با جراحاتى مهلك از اسب بر زمين « 1 » افتاد غريو از لشگريان برخاست نظم قشون اختلال يافت بعضى هزيمت گرفتند و برخى تسليم شده امان خواستند . اسكندر كه از آنچه به دارا رسيده بود آگهى يافت « 2 » با معدودى از همراهان بجانب او شتافته از اسب به زير آمد و گرد از چهره‌اش زدوده سرش را بدامان گرفت و سيل اشك از ديده فروريخت و از حالتش فوق العاده منقلب گرديد و گفت : اى آزادترين آزادگان و اى شريف‌ترين اشراف و اى شاهنشاه بزرگ من بسيار از اين حادثه متأثّرم خدا را شكر كه من باعث اين ضربتى كه به تو وارد آمده است نبوده‌ام و خدا شاهد نيّات خيريست كه من دربارهء تو داشته‌ام او ميداند كه به خود ميگفتم اگر فاتح شوم با تو بنيكى رفتار كنم و رعايت حقّ قرابتى كه بين من و تست و پاس نمكى كه با تو خورده‌ام داشته باشم . دارا چشم گشوده با صداى ضعيفى گفت : برادر از مشاهدات خود عبرت گير اين شاهنشاه عالم را بنگر كه چگونه دور از مصاحبين و دوستان مجروح بر خاك اوفتاده فرمانروائيش تمام و زندگانيش در شرف اختتام است . بطورى اشگ

--> ( 1 ) از شاهنامه : دو دستور بودش گرامى دو مرد * كه با او بدندى بدشت نبرد يكى مؤبدى نام او ماهيار * دگر مرد را نام جانوسيار مهين بر چپ و ماهيارش براست * چو شب تيره گشت از هوا بادخاست يكى دشنه بگرفت جانوسيار * بزد بر بر سينهء شهريار ( 2 ) در سنهء 331 قبل از ميلاد .